![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای روزانه یک بابای مهربون درباره یک مسافر کوچولو |
|
بازم بدقولي كردم و دير مطلب نوشتم. ولي اينبار به قول مامان دنی جون اند شيرازي بازي نبوده بلكه به اين دليل بوده كه تو اين يك هفته كه برگشتم تهران اين اولين شبيه كه منزل مونديم و بيرون نرفتيم. هر شب تا دير وقت با مامان سپيده دنبال خريد سيسموني دخملي بوديم و شبها هم خسته و كوفته مي رسيديم خونه و بيهوش مي شديم. چند شب هم اونقدر خسته بوديم كه منزل مامان جون مونديم. خريدها خوب پيش رفته و لباسها و اسباب بازيها و يه سري لوازم ديگه را گرفتيم و طبق ليست مامان سپيده فقط 34 قلم از لوازم باقي مونده كه اكثرشون ريزه ميزه هستند، كه اونا را هم دسته بندي كرديم و قراره مقداريشو من شيراز از عمو ايمان بگيرم و بقيش را هم تو اين چند روز كه تهران هستم بگيريم. سرويس تخت و كمد نازنازي بابا را هم سفارش داديم كه تا يكي دو هفته ديگه آماده مي شه. تو اين يك هفته اكثر جاهها و فروشگاههاي ممكن را سر زديم. از يافت آباد تا خيابون جامي و ميدون حسنآباد، از بازار بزرگ گرفته تا خيابون بهار و كوچه برلن و همچنين فروشگاههاي معروف مثل سه نيني (پاسداران)، لگو (اسكان)، مكسي كوزي(سر عباس آباد)، آواي كودك (توانير) و ... . خلاصه اينكه خيالمون راحت شد و هر چيزي را هم كه نگرفتيم با بررسي اينترنتي مامان سپيده از نی نی سایت و ديدن فروشگاهها انتخابشون كرديم و ميدونيم كه چي بايد بگيريم. مثلاً كاليسكه و كرير را كويني مدل زپ انتخاب كرديم. چون هم سبكه و هم خيلي خوشكله. مامان سپيده براي انجام تحقيقاتش تو اين چند ماهه چيزي حدود دوازده هزار نظر و پست را خونده و دستهبندي و خلاصهنويسي كرده و به لطف تلاشش ما اين روزا هم آدرس فروشگاهها را داشتيم و هم اينكه ميدونستيم چه چيزهايي را كجا مي تونيم پيدا كنيم و اصلاً دنبال چي هستيم، كه اين كارمون را خيلي راحت كرده بود. ممنون مامان سپيده جون. درضمن نتيجه تحقيقاتمون را به طور مفصل در اولين فرصت مي نويسم. زمانشو قول نميدم كه ميترسم باز انگ شيرازي بازي بهم بزنن. تو اين هفته تو خريدها تنها نبوديم، مامان جون يه روز باهامون اومد بازار و كلي كمكمون كرد، از طرفي چند شب هم كه بعد از خريد رفتيم منزلشون كه با شامهاي خوشمزه خستگي را از تنمون بيرون بردن كه همينجا ازشون تشكر ويژه ميكنيم. دوستاي خوبمون هم تنهامون نگذاشتند و يه شب با عمو علي و خاله آزاده با دوستاشون آقا پژمان و خانمشون رفتيم اسكان و علاوه بر ما اونها هم از لگو خريد كردند، بعدشم شام را همونجا خورديم و برگشتيم. يه شب هم رفتيم منزل عمو عليرضا، خاله مصي و اميرعلي جون و كلي از تجربيات عمو عليرضا در خريد استفاده كرديم. آخه عمو عليرضا در خريد تكه. اگر بخواد يه وسيله را بخره تحقيقات وسيعي را انجام ميده، فروشگاههاي مختلفي را ميبينه و خصوصيات فني و غير فني،آدرس كارخانه، سايز كفش مدير مالي كارخانه سازنده، تعداد پسرخاله هاي فروشنده، وزن مادر زن مديرعامل شركت وارد كننده، رنگ كارت گارانتي هاي مختلف موجود و ساير موارد ممكن را بررسي ميكنه و بعد از اينكه انتخابشو كرد و خريدشو انجام داد ممكنه فقط يكي دوبار ببره و تعويض كنه خريدشو يا كلاَ پس بده و بره دنبال يه برند ديگه. البته دوستان فروشنده اگر اين مطلب را خوندند تقاضاي عكس دوست عزيزمو نكنند كه ميترسم ترورش كنند. هفته گذشته پيش دكتر هم رفتيم كه همه چيز عالي و نرمال بود. آزمايش ديابت هم نوشت كه انجام داديم و امروز نتيجشو گرفتيم كه خدا را شكر مشكلي نيست. خداجون ممنون از بابت اينكه ني ني نازمون و مامان سپيده سالمند. اما جمعه گذشته(22 ابان) روز جالبي بود. اول تولد عمو علي بود كه به قول خودش 18 سالش پر شد. اما هرچي فكر كرديم نفهميديم چه چيزايي از عمرشو ميشماره (شبها، روزها، جمعهها يا ...) كه به عدد 18 ميرسه. به هر حال باز هم بهش تبريك ميگيم و اميدواريم هميشه شاد و سلامت باشه و تولد 19 سالگيش ديگه نيني به بغل باشه(البته نيني خودشون). اتفاق دوم روز جمعه خواستگاري رفتن دايي سعيد بود. جيگر طلاي بابا و مامان سپيده و ... رفتن خواستگاري كه هنوز مشخص نيست چي بشه. اينم بگم كه بابا ابي نقش راننده را تو اين خواستگاري بازي كرد. چون مثل اينكه رسم نيست جلسه اول آقايون هم برن. دايي سعيد هم زيرآبي رفت و سنت شكني كرد. البته اين رسم را اولين بار بود كه من مي شنيدم. به هر حال اميدوارم هر چي به خير و صلاح دايي سعيد و خانواده هست پيش بياد. ولي بطور كلي دلم براش ميسوزه اخه تفلكي فقط 28 سالشه. در اربطه با نام عسل بابا هم كه هنوز قطعي نشده ولي بزودي مشخص ميشه و از ليستي كه تهيه كرديم يكي را انتخاب ميكنيم. در مورد نظراتي كه شما دوستان عزيز زحمت ميكشيد و ثبت ميكنيد هم از پست قبلي شروع كردم به دادن پاسخ به نظرات و اين كمترين كاريه كه از دستم بر مياد تا نسبت به اظهار لطف شما دوستان انجام بدم. بازم ممنون دوستان خوبمون. دخمل گلم، قربونت برم الهي همه سعي و تلاش و زندگي من و مامان سپيده در جهت سلامتي و رفاه تو هست. براي منكه از وقتي تو اومدي همه چيز يه رنگ و بوي ديگه گرفته. حتي نگاهم به آدمها و اطرافم عوض شده. اين روزا هواي تهران بارونيه. نميدوني درختاي چنار خيابون ولي عصر با برگهاي رنگارنگ زير بارش بارون چه منظره دلپذيري دارند. بوي بارون با بوي برگها و درختها كه قاطي ميشن واي كه چقدر جذابه. مخصوصاً اينكه تو اين شرايط با عزيزانت قدم بزني و براي جيگرت بخواي خريد كني. قبلاً تهران(به عنوان نمونهاي از جامعه امروزي ما) براي من مساوي بود با يه شهر بي در و پيكر پر از ساختمونهاي بلند، دود، ترافيك، بوق، موش، گربه و ... كه اكثر مردم فقط به فكر خودشون هستند و دچار روزمرگي. صبح تا شب بدو دنبال يه لقمه نون، با اعصاب بهم ريخته همه جا دعوا و كل كل، بدون گذشت و مهرباني. ولي بعد از اينكه خدا تورو بهمون داد وقتي به مردم اطرافم نگاه ميكنم و ميبينم تو هم يه روز قراره يكي از اين مردم باشي كه تو اين خيابونا داري ميري مدرسه، دانشگاه يا محل كارت تنم ميلرزه. آرزوهاي خودمو در مورد تو با آرزوهاي پدر و مادر همين مردم مقايسه ميكنم. ميگم به طور حتم هر پدر و مادري آرزو داشته فرزندش از نظر اخلاقي نمونه بشه: مهربون، با گذشت، سالم، خيرخواه و داراي همه خصوصيات انساني. ولي پدر و مادرانمون اگر يك هفته با ما باشند و تمام رفتارمون را ببينند چي ميگن بهمون؟ ميگن آيا اين همون نيني پاك و معصومي هست كه از بدو شكل گرفتنش آرزوها داشتيم براش و سختيهاي شبانهروزي را تحمل كرديم به اين عشق و اميد كه يه انسان تربيت كنيم؟ آيا از بدنيا آوردنمون راضي هستند؟ البته خوبي و بدي نسبي هست و همه ماها خصوصيات بد و خوب را بطور نسبي داريم ولي چرا بعضي وقتها بديهامون بيشتر ميشه؟ چرا فراموش ميكنيم همه اين كسايي كه اطراف ما هستند مثل خودمون هستند. نبايد حقشون خورده بشه، نبايد بهشون بي احترامي بشه و ... . به هر حال از حالا مي خوام طوري زندگي كنم كه آرزوهاي پدر و مادرمو در مورد خودم محقق كنم. از تو هم ميخوام به اين نكته دقت كني. الان من معني عميق جملاتي مثل خدا پدر و مادرتو بيامرزه يا درود به اون شيري كه خوردي را ميفهمم. اينطور جملات تو فرهنگ ما يعني تشكر از پدر و مادري كه تونستند فرزندشون را طوري تربيت كنند كه ميخواستند. عزيزم، دختر گلم، تو هم طوري زندگي كن و با اطرافيانت رفتار كن كه ما با افتخار جلوي خداي مهربون سرمون را بالا بگيريم و بگيم اين دخمل گل ما هستا، ما به اراده و خواست و كمك تو اينطور تربيتش كرديم. البته مطمئنم كه همينطور خواهد شد. خداوندا همه ما را ببخش و مورد آمرزش قرار بده و اراده اي به ما عطا كن كه بتوانيم يك انسان باشيم. قربونت برم فرزند نيك سرشت و انسانم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 3:13 توسط بابا ابی |
|
|
امروز بر ميگردم تهران پيش مامان سپيده و دخمل گلم. چقدر دلم براشون تنگ شده. چقدر دوست دارم زودتر ببينمشون و باهاشون از نزديك صحبت كنم. ميدونم كه اونا هم همين حسو دارند. چند شب پيش با مامان سپيده صحبت ميكردم و تلقن را روي اسپيكر گذاشت تا من با دخملي صحبت كنم و اونم با تكون خوردناش به حرفاي بابايي واكنش نشون داد و بهم فهموند كه دلش برام تنگ شده. قربون دل تنگت برم باباجون. البته پريروز صبح يه كم ماماني را اذيت كرده بود و حال ماماني را بهم زده بود. شايدم به قول مامان سپيده دلش براي بابايي تنگ شده و بي قراراي ميكنه. دخمل گلم فقط چند ساعت ديگه مونده بابايي برگرده و منم از اين اشتياق خواب از چشمم پريده. پس يه كم ديگه تحمل كن جيگري. اين مدت حسابي درگير كار بودم و فقط پريشب تونستم يه وقتي براي خريد بذارم و برم فروشگاه سيسموني دوست عزيزم عمو ايمان و يه سري از لوازم دخمليو بگيرم. البته خاله مرضيه (دختر خاله بابا ابي و همسر گلش عمو ساعد كه دخمل اونا هم كمتر از يك ماه ديگه بدنيا مياد)، هم باهام اومد تا معرفيش كنم به عمو ايمان كه از اين به بعد خريداشونو اونجا انجام بده. از طرفي مامان سپيده هم يه سري لوازمو از تهران گرفته و با برگشتن من كار خريد را با هم ادامه ميديم. خريدهايي كه من انجام دادم مواردي بود كه تحقيقات كافي در موردشون انجام داده بوديم و تصميم گرفته بوديم كه چي بگيريم. براي نمونه لوازم بهداشتي را از مارك ماستلا(به علت گياهي بودن و كيفيت مطلوب محصولاتش)، وان حمام فرست يرز(شبيه بدن و داراي فوم و توري براي ليز نخوردن نيني)، شيشه پستونك نابي(ضد نفخ، سبك و شبيه سينه مادره كه باعث ميشه نيني به شيشه عادت نكنه و سينه مادرو نگيره و يه مدلش هم سنسور تشخيص گرما داره)، آويز تخت موزيكال، تشك تعويض پوشك كيفي فرست يرز، البوم خاطرات نيني، ليسك(دندوني) فرست يرز(ساده و ژلهاي، كه ژلهاي را تو يخچال مي ذارن تا خنك شه و لثه نيني را خنك كنه ولي دستش ساده باشه بهتره تا دست تيني سرد نشه)، پيشبند يكبار مصرف، دستمال مرطوب مادركر و يه سري لوازم خرت و پرت ديگه كه مبارك جيگر بابا باشه را گرفتم. بعد از خريد هم رفتيم منزل عمه خانم و كلي همه ذوق لوازمه نيني را كردند. خوب، بهتره بابايي بره بخوابه تا فردا زود بيدارشه، تا براي پرواز به سوي جيگرا اماده و سرحال باشه. پرواز با هواپيماهاي ايراني هم كه با هزار اما و اگر همراه هست و اميدوارم با خير و خوشي انجام بشه. البته من خيلي وقته توپولوف سوار نميشم و سفارش ميكنم پروازايي كه با ارباس يا بويينگ هستند را برام بگيرند، راستي مرداد ماه عسلي اولين پروازشو انجام داد و با مامان سپيده با يه ايرباس اومدن پيش بابا ابي به شهر ابا اجداديش. البته جيگر بابا مسافر فرست كلاس بود. فداي قدمش ....... درآخر قول ميدم پست بعديو زودتر بنويسم. از همين الان نويد ميدم مطلب جذابي باشه و با اين پست كاملا متفاوت باشه. چون الان همه فكرم پيش ديدار با عسل بابا و مامان سپيده هست. به اميد ديدار. دوستون دارم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:31 توسط بابا ابی |
|
|
امروز ساعت 8:30 صبح رادين عزيز پسمل گل خاله زحل و عمو مهدي بدنيا امد. در ابتداي اين پست تولد اين گل پسملو به خاله زحل و عمو مهدي از طرف خودم و مامان سپيده تبريك ميگم و اميدواريم اين خانواده عزيز هميشه سلامت و شاد و موفق باشند. امشب با عمو مهدي صحبت كردم و بهش تبريك گفتم. خدا را شكر هم حال خاله زحل و هم رادين جان خوبه و مشكلي نيست. بين پست قبلي و اين پست كمي فاصله افتاد و دليلش هم اين بود كه بابا ابي از هفته پيش مسافرته و خيلي گرفتار بوده. حال مامان سپيده هم خوبه و ملالي نيست مگر دوري بابا ابي (كسي كه مارو تحويل نميگيره، خودمون يكم خودمونو تحويل بگيريم). الانم منزل پدرم هستم و مادر، عمه جميله و عمو شهرام و رهاجون و پارساجون اينجا هستند و پارسا جون هم اسبا بازيهاشو ريخته وسط و داره بازي ميكنه و آواز ميخونه و چه استعدادي هم داره در آواز خوندن. فكر كنم اخرش اين پسمل خواننده شه. آقربونش بره دايي ابي... . موردهاي بعدي كه اين روزا درگير اون هستيم انتخاب نام و خريد لوازم دخملي هست. معيارهاي انتخاب نام براي ما ايراني اصيل، زيبا و با معني بودن هست. اگر دوستان نامي با اين مشخصات پيشنهاد بدهند خوشحال ميشيم. البته يك ليست تهيه كرديم و داريم اونو تكميل ميكنيم تا كم كم انتخاب كنيم نام دخمليو. تو اين زمينه سایت ثبت احوال هم خيلي كمكمون كرده. خريد هم يه مقدار جزيي مامان سپيده انجام داده و بيشتر وقتمون را به ديدن و بررسي و مقايسه اجناس و تحقيق گذرانديم (كه نتيجه تحقيقاتمون را تو پستهاي بعدي مينويسم) و من كه برگردم تهران شروع به خريد لوازم و سفارش تخت و كمد و ... ميكنيم. البته يه سري از لوازم را هم قراره با دستور مستقيم و نظارت مامان سپيده من از اينجا (شهر خودمون) تهيه كنم. در اين تحقيقات هم دوستان خوبمون عمو عليرضا و خاله مصي، عمو مهدي و خاله زحل هم راهنماييمون كردند كه ممنون هستيم ازشون و سعي ميكنيم توي ليست خواستگارا امتياز ويژه براشون قائل شيم. البته يكي دوهفته پيش كه با عمو عليرضا و خاله مصي رفته بوديم چيتگر دوچرخه سواري اميرعلي جون خيلي كولي بازي درآورد كه از ديد عروس خانم مخفي نميمونه، حالا بايد ببينيم رادين جون چطوره. خوب بهتره اين شوخي خواستگاريو همينجا تمامش كنيم چون ميترسم اسم كسي روي بچم بمونه يا كسي فكر كنه مثل عهد دقيانوس از همين الان داريم شوهريابي ميكنيم و قول و قراري بين خانواده ها ميذاريم... ديروز مامان سپيده خيلي نگران بود، چون لگدهاي دخمل گلم كم شده بود و چون فاصله منزل تا مطب دكترمون زياد بود رفته بود همه جا را زيرو رو كرده بود تا يه درمانگاه پيدا كنه كه صداي قلب ني ني را براش تأييد كنند. يه دكتر هم بهش گفته بود كه برو شيريني بخور چون ني ني مزه شيرين را دوست داره و وقتي شيريني بخوري واكنش نشون مي ده. مامان سپيده هم كلي شيريني خورده بود تا باز به جنبش بيفته اين دخملي. منكه بهش گفتم نبايد نگران باشه چون طبيعيه كه بعضي وقتها هم استراحت كنه اين جيگر بابا. البته حركتها و لگدها ادامه دارند و جاي نگراني نيست. اين مورد نگراني زماني كه حال مامان سپيده هم بد ميشد اتفاق ميافتاد، چون خيلي بدويار بود و تا ماه چهارم كه خيلي زياد و بعد از اون هم كمو بيش حال مامان بد ميشد. دكتر هم ميگفت كه اين بدوياري به خاطر فعال بودن جفت هست و اينطور بچهها باهوشترند. ماهها مامان سپيده صبحانه نميخورد فقط به خاطر تو جيگرم و اگر يه روز حالش بد نميشد كلي نگران سلامتي تو بود عزيزم. ميبيني دخترم عشق مادرانه را؟ چه موجودي بجز مادر ميتونه دلش براي لگد تنگ بشه و نگران بشه كه چرا لگد نميخوره يا حالش بد نميشه و به هر دري بزنه تا باز مزه لگدو بچشه. اميدوارم هميشه قدر مامان سپيده را بدوني و بهش احترام بذاري عزيز بابا. البته لگد زدن فقط تو اين چند ماه مجازهها فكر نكني بعد از تولد هم بايد اينكارو ادامه بدي. پس يكي ديگه از اصول زندگيت بايد اين باشه كه هميشه احترام بذاري به اطرافيانت، چه بزرگتر و چه كوچكتر و چه بالاتر و چه پايينتر از خودت. هيچوقت محبتهاي ديگران را فراموش نكني و قدردان كساني باشي كه بهشون مديوني يا لطفي بهت داشتهاند. هميشه با اطرافيانت طوري رفتار كني كه بدونند ارزش محبتي كه بهت كردن را داشتي و سعي كني محبت را با محبت و نامهرباني را هم با محبت مدبرانه جواب بدي. قربون مهربونيت دخترم، چه قبل از تولد با لگدات و چه بعد از تولد با رفتارت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:52 توسط بابا ابی |
|
|
ديشب، يك شنبه 19 مهرماه، رفتيم سونوگرافي و جنسيت مسافر كوچولو ساعت18:30 معلوم شد. جيگر، عسل، نازنازي و جوجوي بابا دختره (قربونش برم الهي). هم بابا ابي و هم مامان سپيده كلي خوشحال شدند ديشب. نه بخاطر دختر بودن ني ني، چون قبلاَ هم گفته بوديم كه هيچ فرقي نميكنه بلكه بيشتر بخاطر سالم بودن خوشگل بابا. دكتر سونوگراف گفت كه همه چيز نرماله و يك كوچولوي سالم و سرزنده و كاملاَ نرمال تو راه داريم. سن نيني 24 و نيم هفته، وزنش 683 گرم و تاريخ تقريبي زايمان هم 6 بهمن است. صورت، قد، دست، پا و انگشتها هم بلند و كشيده مثل باباشه. شيطنت عسل بابا كه از اول هم معلوم بود. از سونوگرافي ماه سوم كه همش بالا و پايين مي پريد، تا دست و پايي كه اين روزها ميزنه و حتي با لمس كردن هم جنب و جوش و لگداش مشخصه. چند شب پيش كه خاله آزاده ميخواست حركتشو لمس كنه همچين لگدي بهش زد كه خاله آزاده ترسيد و دستشو كشيد عقب و كلي خنديديم. ديشب بعد از سونو هم رفتيم پيش دكتر و اونم خدا را شكر همه چيزو نرمال اعلام كرد. و اما واكنشها به جنسيت جيگر بابا هم جالبه: ديشب اس ام اس دادم به بچهها و گفتم حدس بزنيد كه جنسيت نيني چيه. البته بابا ابي خواب ديده بود دختره ولي حسش ميگفت پسره ولي حس مامان سپيده ميگفت دختره، كه معلوم شد كه حس مادرانه يه چيز ديگست. دايي سعيد، مامان، مادرسارا، مونا، رها، عمومسعود و عموعلیرضا حدس ميزدند نيني دختره و از طرفي خاله سحر، مادر و پدرم، زن عمو آرزو، عمه جميله، پارسا و عموعلي حدس ميزدند كه پسره. البته مامان هم خواب ديده بود كه پسره و معلوم شد كه ضربالمثل "خواب زن چپه" كاملاَ درسته. بعضي توصيفها هم جالبه: مادر سارا ميگفت كه يه دختر نازك نارنجي لوسو شيطون تو راهه. منم ميگم كه دختر من ممكنه شيطون بشه ولي لوسو نازك نارنجي نميشه، خواهيد ديد. عمو علي گفت دختر رحمته. عمو مسعود گفت كه چون بابا ابي زود عصباني ميشه نيني دختره. ما كه نفهميديم ارتباطش چيه، ولي اگر شما فهميديد به ما هم بگيد. البته اينم بگم بابا ابي تو پست قبليم گفته كه تصميمشو گرفته رو رفتارش تجديد نظر كنه و خوش اخلاقتر شه. عمو مسعود هم حتماَ منظورش همينه. مامان سپيده هم به خاله سحر ميگفت از همين الان به فكر جهيزيه باشيم كه اگر شبيه بابا ابي باشه رو دستمون ميمونه. از طرفي توي محل كار مامان سپيده هم همه كلي ذوق كردن، چون چند تا از همكاراي مامان سپيده كه باردارند، همه مسافرشون پسر هستند. در ضمن به همه پسردارها (چه مسافر و چه از راه رسيده) ابلاغ ميشه كه اگر ميخواهيد بيايد خواستگاري عسل بابايي، از همين حالا به فكر خريد جزيره و هواپيماي اختصاصي باشيد تا تازه بيايد تو ليست قابل بررسيها. اينم بگم كه انتخاب كاملاَ در اختيار جيگر باباست. ما اينجا مردسالاري و پدرسالاري نداريم. رشوه هم قبول نميكنيم. خاله آزاده هم كه امشب تماس گرفته بود ميگفت از وقتي دختردار شديد تحويل نميگيريد و از وبلاگ هم تعريف ميكرد كه نظر لطفشونه. درضمن اي كاش دوستاني كه سر ميزنند نظرات خودشون را هم ثبت كنند تا به مرور ضعفها پوشانده بشه. اگر موضوعي هم در نظر داريد كه ميشه راجع بهش نوشت خوشحال ميشم پيشنهاد بديد. در آخر اين مطلب سخنم با تو هست دختر عزيزم كه سالها بعد اين متنها را مي خوني: فرقي نميكنه كه جنسيتت چي باشه، مهم اينه كه طوري زندگي كني كه هميشه موفق و سربلند باشي، سالم زندگي كني، حد و اندازه خودت را بدوني و توي زندگيت هدف داشته باشي، يعني راه "هرچه پيش آيد خوش آيد" را در پيش نگيري و هميشه براي بهتر زندگي كردن و پيشرفت تلاش كني. به ماديات به عنوان وسيلهاي براي رسيدن به اهدافت و آرامش و لذت بردن از زندگيت نگاه كني، نه اينكه زندگي را وسيلهاي براي رسيدن به هدفي به اسم ماديات انتخاب كني. در غم و شادي مردم شريك باشي. خودخواه و مغرور نباشي و خيانت و دروغ و ريا را تو زندگيت راه ندي. ميدوني كه ريا يعني توي فكرت يه چيز باشه و به خاطر عوامفريبي رفتار ديگهاي داشته باشي و از اعتماد مردم و اطرافيانت سوء استفاده كني. مثلاَ نماز و قرآن بخوني، مسجد بري و روزه بگيري و از اونطرف حق مردمو بخوري و مردمو توي معاشرت و كار و تجارت فريب بدي. من هميشه گفتم و مي گم كه پيام خداي مهربون كه توسط پيامبران، تحت عنوان اديان، در زمانها و مكانهاي مختلف آورده شده و با آداب و رسوم مختلف راه سعادت را به انسانها نشون ميده را در سه جمله ميتوان خلاصه نمود: گفتار نيك، كردار نيك، پندار نيك. اين سه جمله را سرلوحه زندگيت قرار بده و اگر تونستي واقعاً بهشون عمل كني و پايبند باشي هم سعادتمند و هم به خدا نزديك ميشي. سعادتمند، سربلند، پيروز و سلامت باشي دخترم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:28 توسط بابا ابی |
|
|
ما تا ارديبهشت امسال توي يه خونه نقلي توي مرکز شهر تهران زندگي مي کرديم و چون محل کار مامان سپيده خيلي از منزل فاصله داشت و خيلي تو ترافيک ميموند تصميم به جابجايي گرفتيم. منزل خودمون را اجاره داديم و يه جاي بزرگتر در غرب تهران که به محل کار مامان سپيده هم نزديک باشه گرفتيم و 18 ارديبهشت نقل مکان کرديم به جاي جديد. در پست قبلي گفتم که کار من طوريه که مدام در سفرم. بعد از اسباب کشي رفتم شيراز و يه روز زيبا از روزهاي خدا توي دفتر کارم بودم که يک اس ام اس از طرف مامان سپيده گرفتم که خبر پدر شدنم را بهم داد (دقيقاً چهارشنبه 6 خرداد ساعت 6 و يک دقيقه عصر). همون لحظه يه قرار کاري هم داشتم که با خوندن اين خبر ناخوداگاه خندان شدم و طرف هم با من مي خنديد بدون اينکه بدونه جريان چيه. به هر حال پدرها اين لحظه را بخوبي درک مي کنند. بعد از چند روز منم برگشتم تهران و مامان سپيده هم رفته بود ازمايش خون و با جواب ازمايش روز 17 خرداد رفتيم پيش دکتر. جواب آزمايش کمي نگران کننده بود چون تيتر خيلي بالا بود و دکتر گفت ممکنه مول (بچه خوره) باشه. سريع همون روز سونوگرافي نوشت و رفتيم سونو و ديديم يه لوبيا کوچولو که قلبشم کار مي کنه داريم و يه مشکل ديگه وجود داشت که بعد راجع بهش مي نويسم. بعد از اون به توصيه دکتر، پيش چندتا دکتر ديگه هم براي مشورت رفتيم که اونم در آينده خواهم گفت. روزهاي قبل و بعد از انتخابات را همش اين دکتر و اون دکتر گذرونديم و بالاخره تيتر در ازمايشهاي بعدي به حد نرمال خودش رسيد. تو اين چند ماه دو بار هم آزمايش سلامت جنين (منگوليسم) را انجام داديم که نتيجه هر دو خيلي خوب بودن. حتي مسئول آزمايشگاه تعجب کرده بود و مي گفت ريسک به اين پاييني تا حالا نديده بوده(يک روي يک ميليون). در کنار اين آزمايشها سونوگرافي هم انجام مي شه که استخوان نوک بيني جنين اگر شکل گرفته باشه و پشت جمجمه هم نرمال باشه نشوندهنده سلامت نوزاده که اونم عالي بود. براي سونو که رفته بوديم اين لوبياي بابا اونقدر دست و پا مي زد و شيطوني مي کرد که کلي ذوق کرديم(24 تير). سونو را هم برامون روي فيلم ضبط کرد و من تبديلش کردم به سي دي و هر که مي ديد کلي به ذوق زدگي ما مي خنديد. به هر حال الان داريم مي ريم سونوگرافي و جنسيت گوگولي بابا تا چند ساعت ديگه معلوم مي شه و بحث جدي هم اين روزا همينه. ولي واقعاَ هيچ فرقي نمي کنه دختر باشه يا پسر. مهم اينه که سالم باشه. درست تربيت شه و يه انسان بار بياد که بتونه براي همنوعاش مفيد باشه نه اينکه خداي ناکرده انگل جامعه بشه و ... . به هر حال درسته که خيليها باور نمي کنن ولي همينکه خودم مي دونم واقعاَ هيچ فرقي نداره کافيه. فقط تنها فرقش انتخاب نام و خريد لوازمه. همين... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:38 توسط بابا ابی |
|
|
به نام خدا يه هديه کوچولو از طرف خداي مهربون، باعث شد فکر راه اندازي اين وبلاگ به ذهنم راه پيدا کنه و با کمي تأخير عملي بشه. گرچه کمي دير شروع به نوشتن کردم ولي سعي مي کنم در چند پست ابتدايي مروري داشته باشم به اينکه اين چند ماه چه اتفاقاتي پيش امده. اولين پست را به معرفي خودمون اختصاص دادم: ما تا چند ماه پيش يک خانواده 2 نفره بوديم که 9 سال از تشکيل اين خانواده مي گذشت: من ابراهيم و خانمم سپيده. تحصيلات من کارشناسي ارشد در رشته مهندسي کامپيوتر و سپيده هم ليسانس مهندسي کامپيوتره. من تا پارسال توي يه شرکت مشغول به کار بودم که قطع همکاري کردم دانشگاه هم تدريس مي کنم، الانم کارم آزاده فعلاَ و سپيده هم توي يه شرکت به کار مشغوله. من به خاطر کارم مدام در سفرم و سپيده تفلکي مجبوره تنهايي رو تحمل کنه. البته اکثر اوقات پيش مامانشينا است ولي بازم هيشکي که مثل من نميشه براش. به هر حال اون هميشه با خوبيها و بديهاي من ساخته و از اين بابت ازش ممنونم و با تلاشي که مي کنم اميدوارم بتونم در اينده زندگي خوب و راحتي براش تأمين کنم. هم من و هم سپيده عاشق بچه هستيم و قبل از اين هم يه تجربه ناموفق بارداري را سپيده تجربه کرده بود که متأسفانه قبل از 3 ماهگي منجر به سقط شد. همون موقع رفتيم آزمايش و مشخص نشد علتش چي بوده و دکترمون گفت که ايراد از هيچ کدوم نيست. ما هم ديگه دنبالشو نگرفتيم و چند سال تصميم به بچه دار شدن نداشتيم. اين مسأله باعث شده بود همه فکر کنند ما ايرادي داريم و بچه دار نميشيم باوجوديکه واقعاَ اينطور نبود. اما بالاخره فشارهاي داخلي و خارجي باعث شد که تصميمون را بگيريم و اين وبلاگ شرح اين ماجرا خواهد بود تا بعدها اين مسافر کوچولو اين مطالب را بخونه و ببينه چقدر بابا و مامان براش زحمت کشيدن و قدر خودشو بدونه و بتونه مثل يه انسان زندگي کنه. در هر صورت هدف اصلي از اين وبلاگ درج خاطرات و مسائل اجتماعي و درس زندگي به فرزندم هست و هيچ گرايش سياسي هم وجود نداره. اما شخصيتهايي ديگري هم تو اين ماجرا هستند که زياد اسمشون را خواهيد شنيد. بهتره چندتاشونو معرفي کنم و بقيه را کمک کم باهاشون اشنا شيم. بابا ابي: يه باباي مهربون با کلي اخلاق خوب و بد که سعي مي کنه خوبياش بيشتر باشه و راوي ماجرا(البته خودشم مي دونه مدتيه بداخلاق شده و خيليها را از خودش رنجونده ولي تصميمشو گرفته و داره سعي مي کنه اخلاقشو خوب کنه) مامان سپيده: مامان عزيز و دوست داشتني و مهربون و کمي هم غرغرو ماماني: مادر خانم محترم و مثل همه مادرزنها دوست داشتني و تودل برو و عاشق داماد پدر سپيده: متأسفانه سال گذشته به رحمت خدا رفت. جاش خاليه که امسال نوشو ببينه خاله سحر: يه خواهر زن شر و شيطون و به قول معروف نون زير کباب که اين 9 سال نفهميدم جنس گوشت کبابش چيه که اينقدر تلخه دايي سعيد: گل، آقا و مهربون. واقعاَ نمي شه بهش طعنه زد مادر: يه مادر شوهر که اصلاَ مادرشوهري بهش نمياد. ميگيد نه مي تونيد از مامان سپيده و بقيه عروساش بپرسيد پدر: باباي من که کلمه پدر واقعاَ برازندشه مادر سارا: زن باباي من که اصلاً زن بابايي بهش نمياد براي ما که مثل مادرمونه عمه جميله و داماد گلمون شهرام با بچه هاي نازشون رها و پارسا: مهربون و دوست داشتني عمو مسعود و زن عمو آرزو با بچه هاي گلشون محسن، مونا و مهرشاد شيطون و دوست داشتني: مهربون اما ساده و جک عمو مذکور و زن عمو زيبا و پانيز عزيز: هنرمند، خطاط و فوق العاده مغرور و خودخواه که 9 ساله قراره يه خط براي ما بنويسه عمو منصور و زن عمو بهناز: يه برادر خوب و بي شيله پيله که تنها ايرادش اينه که ماشين بازه و يه کم نياز داره مديريت خرج کردن و مخصوصاَ ماشين خريدن به اندازه درامد را آموزش ببينه عمو ميلاد: ساده و اهل کوه و طبيعت و سرباز فعلي عمو مهدي و هزار تا دوست دختر: دانشجوي صفر کيلومتر،ارسن لوپن و گوريل خانواده(به خاطر پرخوري)، فقط من موندم دخترا از چي اين خوششون مياد و اما دوستاي خوبمون: عمو عليرضا و خاله مصي و پسر گلشون اميرعلي، عمو علي و خاله آزاده، عمو علي ايزد و خاله سارا، عمو مسعود و خاله مريم و پسر گلشون ايليا، عمو مهدی و خاله زحل و مسافر کوچولوشون(و ساير دوستاني که به مرور باهاشون آشنا مي شيد): واقعاً هر چي فکر کردم نتونستم واژه اي پيدا کنم که در وصف اين دوستان خوبم بگم، جز اينکه بگم دوستان واقعي هستند. کسايي که همه جوره مورد اعتماد و دوست داشتنيند و جزئي از خانواده بزرگ ما. و اما شروع ماجرا در پستهاي بعدي...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:17 توسط بابا ابی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 |
|
RSS
|